شهر مذهبی سریلانکا، کندی

سفرنامه سریلانکا: قسمت دوم، روز اول کاندی

توسط

اولین تجربه ی قطار سواری در سریلانکا

صبح روز دوم حضورمان در سرزمین سیلان در حالی قبل از طلوع خورشید آغازمی شود که شب گذشته با خداحافظی گرم و دعای خیر اعضای خانواده ی میزبان مان در هاستل به خواب شیرین و عمیقی رفته بودیم. ما که قصد برهم زدن خواب و استراحت میزبانان مان را نداشتیم ساعت پنج صبح پاورچین پاورچین کوله بر دوش بطرف حیاط پشتی هاستل رفتیم تا منتظر آمدن آقای کومار که با اصرار زیاد مادر اودارا هماهنگ شده بود بدنبال مان بیاید تا ما را به ایستگاه قطار کلمبو برساند بمانیم.

پاک غافلگیر شدیم وقتی هر کدام از اعضای خانواده یک به یک برای خداحافظی آخر بیدار شدند و به بدرقه مان آمدند.حتما می توانید حس کنید چقدر این مهربانی های بی دریغ شیرین و فراموش نشدنی هستند.

بسمت ایستگاه قطار کلومبو با آقای کومار
بسمت ایستگاه قطار کلومبو با آقای کومار

به ایستگاه قطار کلومبو می رسیم و با پرس وجو صف خرید بلیط کندی را پیدا می کنیم. جز ما فقط یک دختر ژاپنی توریست است و بقیه همه بومی همانجا به نظر می رسند (خوشبختانه این فصل سال تعداد توریست های سریلانکا کم و است و تعداد هموطنان هیچ!).  به باجه که می رسیم فروشنده می گوید فقط بلیط های درجه سه باقی مانده و تاکید می کند که گارانتی نشستن روی صندلی هم ندارد . با نفری صد و هشتاد روپیه (حدود ۴-۵ هزار تومان) بلیط ها را می گیریم و به محل سوار شدن قطار می رویم.  جمعیت آنجا را که می بینم شک می کنم حتی گارانتی ورود به قطار را هم داشته باشیم! آخر هفته است و قطار صبح شلوغ. البته ما هم بدمان نمی آید قبل از تجربه قطارهای مشهور هند یک دست گرمی سریلانکایی داشته باشیم. نیم ساعتی کوله به دوش لب خط قطار می ایستیم. جرأت نمی کنیم کوله هایمان را دربیارویم مبادا یک موقع قطار سر برسد و تا ما خودمان را جمع و جور کنیم پر شده باشد. قطار کم کم نزدیک می شود .

چهارچشمی منتظریم ببینیم چه اتفاقی می افتد و هر کاری بقیه انجام دادند ما هم بکنیم. یکهو می بینیم ملت دارند از درهای با عرض نیم متر قطار در حال حرکت می پرند داخل. ما که در مقوله هول دادن و این قسم کارها در متروی تهران و صف نذری هم به کل فلجیم هاج و واج می مانیم. ولی چاره ای نیست. یا باید سوار شویم یا صبر کنیم تا قطار بعدی چهار بعدازظهر، که البته تضمینی نبود وضعیتی بهتر نصیبمان شود. دلمان را می زنیم به دریا، به هانیه می گویم بپر و خودم هم می پرم و با کلی فشار قاطی جمعیت می رویم داخل. موفقیتِ بیشتر اینکه هانیه می تواند بنشیند روی صندلی =) . قطار در همان وضعیت حرکت و قبل از اینکه بایستد کامل پر می شود و همه هم جایشان را پیدا می کنند. عکس زیر هم مربوط به دوران صلحِ ایستگاه است. نزدیک زمان سوار شدن مجال و منطقی برای عکاسی نبود.!

اندکی پیش از رسیدن قطار
اندکی پیش از رسیدن قطار

 

بلیط های چک شده توسط مامور قطار
بلیط های چک شده توسط مامور قطار

سلام کندی

صبحانه سرپایی در ایستگاه قطار کندی می خوریم و از آنجا با یک اتوبوس یکراست به محل اقامتمان می رویم. عرض خیابان ها و جاده ها در سریلانکا بسیار باریک و به اندازه ی یک ماشین است و از طرفی عموماَ جاده ها کوهستانی و پر از پیچ و شیب های هیجان انگیز است .

اتوبوس با بوق های سرسام آور راه را برای خودش باز می کند. بعد از یک ساعت به محله “مادو” (میزبان کوچسرفینگی امشب مان) می رسیم. خانه مادو در روستایی در سی کیلومتری مرکز شهر و بالای تپه های کوهستانی است . به نزدیک ترین ایستگاه که می رسیم با ماشینش می آید دنبالمان. یک خانه زیبای روستایی وسط جنگل های پرپشت دامنه کوه های اطراف کندی. اتاقمان را که نشانمان می دهد ذوق زده می شویم. یک جاخواب نقلی و زیبا با پنجره بزرگ رو به جنگل و صدای ممتد پرندگان. دستشویی و حمام را که نشان می دهد ذوقمان کور می شود. برای رسیدن به دستشویی و حمام باید از سالن (که چه عرض کنم، انباری خاک خورده) مجردی خودش رد بشویم. حمام و دستشویی به اندازه کافی دلباز است ولی کاش یک پنجم این بود و عنکبوت و رتیل های کمتری داشت یا دست کم آب گرم . از هر کنج و برآمدگی تاری دوخته بودند و دور هم زندگی می کردند .

اولین تجربه کوچسرفینگی در کاندی
اولین تجربه کوچسرفینگی در کاندی
خانه ی زیبای مادو
خانه ی زیبای مادو

راهنمایی: اغلب خانه های معمول در سریلانکا فقط یک شیر آب دارند. گرم؟ نه! سرد؟ نه! هر دمایی که دمای آن موقع اجازه بدهد، که اغلب ولرم و سرد هستند. برخی از روستاهای خودمان هم چنین وضعیتی دارند. من برای چنین شرایطی یک تکنیک! تجربی و شخصی دارم. موقع دوش گرفتن نفس های عمیق و سریع بکشید. جواب می دهد. ؛)

بعد از حمام حالا وقت خوردن قرمه سبزی خودمان است. بهترین قسمت از اندوخته ی غذایی که با خودمان از ایران به دوش کشیده ایم 🙂 و کدام ایرانی درست و حسابی ست که بعد از ناهار به این باشکوهی چرت عصرگاهی نزند؟

دم دم های غروب به سختی از آواز دلنشین پرندگان استوایی والبته مناجات روح نواز بودایی بیدار می شویم .عجیب است پرواز روح و ارتفاع بلندی که در این سرزمین پرآرامش می گیرد. باید تجربه اش کنید تا بفهمید از چه می گویم.

زیارت معبد

امشب برای اولین بار به یک معبد بودا می رویم . مشهورترین معبد بودا در کاندی که بر فراز قله ای در اطراف شهر واقع شده . مسیر شیب دارد و بسیار باریک است . توک توکی که گرفته ایم وسط راه ریپ می زند. راننده چندین بار می ایستد و چک می کند و راهی پیدا نمی کند. به هر زحمتی شده بعد از حدود دو ساعت از جاده ای سراسر کوهستانی و از بین جنگل به معبد می رسیم. ابتدای مسیر بنا به رسم و اعتقادات بودایی ها کفش هایمان را در می آوریم و بقیه راه را پیاده می رویم. بودایی ها دو نوبت در شبانه روز، ابتدا و انتهای روز، مراسم عبادت دارند و صدای طبل و آوای آنها تا کیلومترها آن طرف تر شنیده می شود. ریتم طبل ها هر کدام معانی اخلاقی و آدابی دارد که از آن سر در نمی آوریم ولی هیبت و صوتش هر شنونده ای را می گیرد. در راه خانه توک توک به کل از کار می افتد و در نیمه راه می مانیم. چند تماس می گیرد و بالاخره توک توک دیگری سراغمان می آید. در راه بازگشت برای صبحانه فردا تخم مرغ میخریم تا طعم نیمرو در سیلان را تجربه کنیم اگرچه بدمان نمی آمد که مزه ی نان و پنیر هم چشیده باشیم البته به شرط آنکه پنیری وجود داشته باشد که خب بعدا متوجه شدیم در کنار خیار و گوجه و سیب زمینی و خیلی محصولات غذایی دیگر، پنیر هم در سیلان نایاب است و بسیار گران.

معبد بودا در بالاترین نقطه ی شهر کاندی
معبد بودا در بالاترین نقطه ی شهر کاندی

 

در حال مناجات
در حال مناجات

 

ماجراهای میزبان و مهمان

مادر مادو غذای محلی پخته، وجتبل پیتو .. مادو هم به ما اضافه می شود. با تردید غذا را تست می کنیم. به مذاقمان خوش می آید و شروع می کنیم به خوردن و گپ زدن، در مورد کشورهایمان، خانواده هایمان و هرچیز مشترک دیگری که می تواند بین یک زوج مسلمان از تهران و یک پسر بودایی از کاندی وجود داشته باشد و کم نیست. قاب عکس های خاک خورده عروسی برادر مادو کف همان سالن کذایی توجهمان را به خودش جلب می کند. همه را معرفی می کند و وقتی مطمئن شد ماجرا برایمان جالب است آلبوم خانوادگی شان را جلویمان می گذارد. بچگی های خودش، برادرانش و حتی پدر و مادرش. در مورد خیلی از عکس ها چیزی نمی داند، حتی اغلب خودش را هم نمی شناسد . ما خودمان با عکس ها زندگی می کنیم و محو چند دهه داستان یک خانواده روستایی سریلانکایی می شویم.

شام سریلانکایی خوشمزه
شام سریلانکایی خوشمزه

.

مادو در شب نشینی با لباس سنتی به نام سارام
مادو در شب نشینی با لباس سنتی به نام سارام

 

سفر در خاطرات دور و غریب با آلبوم خانوادگی مادو
سفر در خاطرات دور و غریب با آلبوم خانوادگی مادو

 

ممکن است بپسندید

2 نظر
  1. برزو 1 سالپیش
    پاسخ

    من و خانومم ميخوايم عيد بريم سريلانكا واسه يكهفته بهترين و بهينه تريت مسير تو سريلانكا كجاست

    • هانیه رحمتی 12 ماهپیش
      پاسخ

      منظورتون از مسیر بهینه چیه؟

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.