چهل تکه ی سیاه چادرها بر دشت های مخملی ماکو

توسط

امروز سومین سالگرد ازدواجمان است. قدردان سفرم که بخاطرش چنین روزی را با آنکه وسط هفته است در کنار هم هستیم، لحظه به لحظه و در حال سفر و همسفری کردن. وقتی به راننده ی رونیز می گوییم که می خواهیم به ییلاقات و جای خنک برویم لبخندی روی صورتش پهن می شود و می گوید “می دانم کجا ببرمتان.”  آقا نبی خوش اخلاق بچه ی ماکوست و زبانش خوش آوا ترین ترکیِ دنیا. هر وقت ازش سوالی می کنیم قبل از آنکه شروع به فکر کردن و جواب دادن کند اول مطمئن می شود که همان لبخند ملیح همیشگی اش را روی  صورت دارد و بعد نوبت ادامه ی کار می رسد. یک بار که در امتداد جاده از دیدن بام صخره ای که به روی دشت مخملی گسترده بود ذوق زده شده بودیم ماشین را زد کنار و بیست دقیقه بعد صدایمان کرد تا چای مهربانی اش را در آن منظره ی بی نظیر بنوشیم و تصویر همراهی فنجان چای و قند های ریز با دشت ها و دیواره های صخره ای روبرویمان را با امضای خودش به دیوار خاطرات تکرارنشدنی مان میخ کنیم.

 

کوهستان چرکین، بر فراز دشت های ماکو و چای مهربانی
کوهستان چرکین، بر فراز دشت های ماکو و چای مهربانی

از جاده ای در پیچ و واپیچ کوه بالا و بالاتر می رویم و از ارتفاع دو هزار و اندی به دشت های پایین دست فخر می فروشیم، تا آنکه به روستای آبا و اجدادی اش “آق بولاغ” می رسیم.روستایی با خانه هایی که می شود روی پشت بامشان راه رفت بدون آنکه از نردبان و پله ای بالا بروی و روی سقف ها حفره های دایره ای شکل نامنظمی نقش هواکش یا تهویه را دارند. چیز بامزه دیگر درپوش های مخروطی شکل فلزی بودند که وقتی باران می بارد بر روی سوراخ های تهویه قرار می دهند تا آب از سقف به داخل نریزد. سر ظهر است و آفتاب آن بالا مستقیم می تابد و اجازه ی عرض اندام را به باد خنکی که به دور تپه ها طواف می کند، نمی دهد. نیسان آبی رنگی ابتدای تپه ای که روستا از آنجا آغاز می شود ایستاده و چند خانم و بچه دورش حلقه زدند. بقالی سیار با انواع محصولات مورد نیاز و چیزهایی که اهالی سفارش دادند از شهر برایشان بیاورد. از پودر و صابون بگیر تا لواشک و دمپایی پلاستیکی و سیگار. به معنای واقعی روستا ست، بکر و پر از داستان. مثلا داستان گرگ هایی که وقت و بی وقت شبانه از دیوار طویله ها بالا می روند و مرغ و گوسفند و دام را می گیرند و می برند، و راه حل تعبیه ی سیم خاردار بر روی دیوارها؛ اما نه با مفتول و اهن بلکه شاخه های تیغ و خاشاک. یا سنگ بزرگی که کمی آنطرف تر چندین صلیب رویش حکاکی شده و پیرترین فرد روستا که هشتاد ودو سال دارد می گوید از بچگی این سنگ برایشان مرموز بوده و بعضی ها می گفتند که ارامنه ای که سالها قبل در اینجا زندگی می کردند گنجی را در این سنگ عجیب قایم کردند.

 

روستای آق بولاغ،زادگاه آقا نبی خوشرو
روستای آق بولاغ،زادگاه آقا نبی خوشرو

 

گالاخ، به تپه ای از دیسک های پِهِنی است. هرکدام از دیسک ها برای 3 ساعت سوخت تنور را تامین می کنند
گالاخ،تپه ای از دیسک های پِهِنی است. هرکدام از دیسک ها برای ۳ ساعت سوخت تنور را تامین می کنند

 

سیم خاردار اورگانیک برای محافظت دام ها از گرگ و روباه
سیم خاردار اورگانیک برای محافظت دام ها از گرگ و روباه

 

 

تهویه ی مطبوع بر سقف خانه های روستا
تهویه ی مطبوع بر سقف خانه های روستا

صدایی شبیه صدای شلیک از آنطرف کوه می شنویم. طوفان شروع می شود و بسرعت بساط مان را از زیر درخت های بید جمع می کنیم چون می دانیم که این باران راه برگشت مان را دچار مشکل خواهد کرد، همانطور که از باران قبل بخشی از جاده نشست کرده بود. به پایین که می رسیم هنوز خنکی و طراوت باران ادامه داشت. روستای تیکو در مسیر برگشت، چشم اندازی به کوه و دشت و آسمان دارد با خانه هایی که اغلب مصالح شان از سنگ است. به حال اهالی و حتی دام های اینجا قبطه می خورم.

 

 

کره، پنیر، ماست، همه اصلِ اصل برای ناهار در آق بولاغ
کره، پنیر، ماست، همه اصلِ اصل برای ناهار در آق بولاغ

 

بهشت اینجاست؛ کنار بیدهای عشوه گر و صدای چشمه ی قره بولاغِ کوهستان چرکین
بهشت اینجاست؛ کنار بیدهای عشوه گر و صدای چشمه ی قره بولاغِ کوهستان چرکین

 

کوچه های تیکمه در دامنه ی کوه دوماننی ماکو
کوچه های تیکمه در دامنه ی کوه دوماننی ماکو

 

منظره ی دشت و کوه و آسمان تیکمه بعد از طوفان و تگرگ
منظره ی دشت و کوه و آسمان تیکمه بعد از طوفان و تگرگ

 

ما بر در عشق حلقه کوبان، تو قفل زده کلید بُرده
ما بر در عشق حلقه کوبان، تو قفل زده کلید بُرده

 

هدایت شاعرِ غزل های نانوشته بود، چشم هایش جوهر و نگاهش قلم بود
هدایت شاعرِ غزل های نانوشته بود، چشم هایش جوهر و نگاهش قلم بود

 

منطقه ی آذربایجان غربی کوچ رو های نیمه فصلی ای دارد که حدود ۷۰ روز از گرمای تابستان را در دشت هایی با ارتفاع نزدیک به ۲هزار متر زندگی می کنند.  جایی در ارتفاعات آواجیق، آن جا که گوشه گوشه ی دشت را سیاه چادرها نقاشی کردند، گاو و بز و قوچ و گوسفند و مرغ و خروس شان بر روی بهشت زمینی زندگی زمینی شان را به بهترین شکل زمینی سپری می کنند. نمی توانم ازشان سوال کنم اما می توانم از چشمان شان بخوانم که چقدر احساس زندگی می کنند. نام ایل شان جلالی ست و مثل بقیه ی عشایر منطقه ی آذربایجان غربی کُرد هستند.

در متن نامه به آرارات نوشتم" عکس سیاه چادر به ضمیمه الصاق گردید."
در متن نامه به آرارات نوشتم” عکس سیاه چادر به ضمیمه الصاق گردید.”

 

بچه ها یک از هزار تا قشنگی شان را با خنده های از سر خجالت و لُپ های گل انداخته نشانمان می دهند. ولی چیزی که ناخواسته به زیبایی موهای همرنگ گندمزارهای طلایی و چشمان درشت شان می افزاید، آزدی و رهایی روح شان است. روحی که در قاب زمان و مکان نمی ماند و عارفان فقط می توانند این لامکان و لازمانی را دریابند.

 

وقت استراحت!
وقت استراحت!

 

هدیه، و تمام زیبایی دشت های چالدران را در چشم هایش بود
هدیه، و تمام زیبایی دشت های چالدران را در چشم هایش بود

هدیه فارسی را به خوبی ما می داند. جلو که می آید هر سوالی داریم جوابمان را با لبخند محجوبش می دهد. اما هاجر با آن موهای طلایی و لباس کاموایی اش هر چه اصرار می کنیم دست رد به سینه مان می زند. دست نیافتنی ست. سرکش، آزاد .. آنقدر خوب، خواستنی، زیبا که بهترست بگویم شبیه هر آنچه تداعی کننده ی زیبایی ست یکجا… اما دور، دورهای خوب.

 

هاجر، رها، دور از هر بند و غم
هاجر، رها، دور از هر بند و غم

 

جمیله خانم با گیس حنا زده، گردنبدی  از مهر های فیروزه ای رنگ، دلم که چیزی ازش نمانده را می برد. سیاه چادرشان را با عمود های چوبی به آسمان پر ستاره ی دشت آویخته اند.  می پرسم این سیاه چادر را چه کسی بافته. فارسی نمی داند اما ندانستن زبانِ مادری ام بهانه ای نیست که نتواند با زبانی که با آن زاده شدیم با هم حرف بزنیم. کنارش می نشینم و هر چی احساس خوب بودن است را مثل حبس کردنِ نفس محکم نگه می دارم. ازش پرسیدم این سیاه چادر را که بافته، هدیه به کردی ازش می پرسد؛ به خودش و چند خانم دیگر که فرصت نگردم بپرسم چه نسبتی با جمیله خانم دارند اشاره می کند، باید دخترهایش باشند. هدیه ی زیبا ما را به هم نزدیک تر می کند و احساس و کلاممان را بهم پیوند می دهد. نمی دانم چند دقیقه شد تا چای خوشامد گویی را نوشیدیم و از چشمه ی صفایشان سیراب شدیم، اما زمان از زمانی که دست های جمیله خانم را در دستانم گرفتم تا الان همان جا متوقف شده.

خامیم بیا بسوز ما را، در آتش عشق همچو خرده... دستان جمیله مادر و حسی که هر بار با دیدن عکسش مرا از زمین به آسمان می برد...
خامیم بیا بسوز ما را، در آتش عشق همچو خرده… دستان جمیله مادر و حسی که هر بار با دیدن عکسش مرا از زمین به آسمان می برد…

خیلی چیزها برای گفتن از این سیاه چادر هست اما بعضی چیزها گفتنی نیستند، شاید از بافتن موهای هدیه نتوانم بگویم، وقتی گره ی موهای هدیه را جمیله خانم همزمان با بافتن برایم باز می کرد دلم پرواز می کرد برای داشتن مادربزرگی به زیبایی اش؛ موقع خداحافظی سرش را بوسیدم، مطمئنم دوباره می بینمش، شاید در رویاهایم، شاید هم در دشت های چالدران.

 

چه گره هایی که جمیله خانم موقع بافتن این گیسوان ابریشمی با دستانش باز نکرد ...
چه گره هایی که جمیله خانم موقع بافتن این گیسوان ابریشمی با دستانش باز نکرد …

ممکن است بپسندید

2 نظر
  1. سلام هانیه و امین عزیز، لذت بردم از متن و عکس هاتون. امیدوارم بازم همسفر بشیم به زودی….

  2. هانیه رحمتی 7 ماهپیش
    پاسخ

    سلام احسان عزیز، سپاس از توجه ات، به امید سفرهای پیش رو با بهترین خانواده ی طبیعت گرد دنیا 🙂

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.